خسته شدم

دو رو... دو شخصیت منظورمه

هیییییییییی

درود بر شما

چقدر دلم واسه روی دیوونگیم تنگ شده بوددددددددد .

شما هم دو رو دارید؟

شاید هم چند تا

باحاله نه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 10:48  توسط باران پاینده  | 

دیووووونه

هی هی هی

سیلام

من باز اومدم . دیونه تر از قبل............................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ها ها

نمی دوم بخندم یا گریه کنم

 

اینجا جاییه که می شه افسردگی و دیوانگی پنهان شده رو بدون درد سر به نمایش کشید .

 

 

دیگه کسی ه نی گه هی بچه + نگاه کن . ای بابا  ........بیخیال ..............

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 21:13  توسط باران پاینده  | 

فیلتر

اگر دروغ نبود فیلتر  نداشتیم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:43  توسط باران پاینده  | 

خیلی تنهام

 

این تنهایی

ما تنها دنیا میایم

تنها می ریم

هممون می میریم

یه مشت اتفاق هایی که فقط بلدن احساست ما رو از بین ببرن میان و میرن

ای خدا

اگه تو رو هم به ما یاد نداده بودن

چی می شد؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 23:6  توسط باران پاینده  | 

امروز حس جالبی داشتم .

رفتم جنگل

تنها

به هر کسی فکر کردم که باهاش برم دیدم حسش نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:5  توسط باران پاینده  | 

امروز حس جالبی داشتم .

رفتم جنگل

تنها

به هر کسی فکر کردم که باهاش برم دیدم حسش نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:4  توسط باران پاینده  | 

باران

باران

شخصیت خیالی من که گاهی خودم هم فراموشش می کنم

اما باز می آید

و باز یک آغاز

چه قدر دوست دارم حتی برای یک لحظه آزادنه روی یک بلندی بنشینم

و نگران حضور هیچ کسی نباشم .

و نگران نگاه های درنده ی آنها

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:5  توسط باران پاینده  | 

رهایی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:8  توسط باران پاینده  | 

 

ای خدا

دارم خفه می شم از این بغض

بغضی که باید آرام بترکد مبادا کسی جویای دلیلش شود .

دلیلش از آن من است و  من .

آسمان میبارد

چه شب زیبایی .

پر از گریه است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 1:40  توسط باران پاینده  | 

جنس من و عشق و خدا

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتا مثل تن با من!

تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتا، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودی!

تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبت‌بار

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 1:16  توسط باران پاینده  | 

مطالب قدیمی‌تر